
برخي از قوانين معاشرتي من : 1- هيچ سلامي بي پاسخ نخواهد ماند. 2-لطفاً نظرات خود را صادقانه بيان كنيد. 3-براي من نقد خشونت بار و كوبنده بهتر از صد تا تعريفه. 4- ....
پست الكترونيك!
شطحيات :
* اميد
آرشیو وبلاگ
مرداد ١٣٨٦
تير ١٣٨٦
خرداد ١٣٨٦
اردىبهشت ١٣٨٦
ياران هميشگي ام
Girls
knowledge is a bridge to wisdom
آگر
آه سرخ
آه شب
پلاک ۱۵۰
پلك بزن
پوني
پيش بيني زمين لرزه
جاده ابريشم
چکاد
دستنوشته های دلتنگی یک شاعر
ردپای عشق
رهسپار شب
روزگار غريبيست نازنين
روسپی بيگناه
سرزمين آفرينش
شب نوشته هاي يك بچه قورباقه
شمع طرب
صلح-عشق-انسانيت
عمو صادق
گلبرگها
ليلا
مريم دختر عمران
مسافر عشق
ميچکا
ميلاد
نا کجا آباد
نامه های دوستانه
نرم تر از خيال
هبوط در كوير
هورمزد
هيچ کس باور نکرد
يا علی
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

واپسین شطحیات امید به دلایلی به مکانی دیگر با نامی جدید انتقال پیدا کرد.
اگر دعوتنامه دريافت نكرديد حتماً متمايل به ادامهء روابط نبوده ايم كه نفرستاديم.پس ترجيحاً از مراجعه پرهيز كنيد
بدرود
شطحيات نابخشودني ديگران link شنبه، 6 مرداد، 1386 - اميد
تا به حال به بيماري ِ روزمرگي دچار شده اي؟الان سالهاست كه، روزهاي هميشه تكراري من نيز،دچار تكرار شده اند.
دلم ميخواهد اين منحني بستهء جنون آور را،اين دايرهء مرگبار روزمرگي را؛يكباره پاره كنم و ازاين زندگي يكنواختِ ملال آور رهايي يابم.
دلم ميخواهد كوله بارم را بردارم ؛ بي هدف و بي خبر به راه افتم،قدم بر دهانهء جاده اي گذارم و دل بدان بسپارم.
هرجا كه مرا خواند اجابت كنم،به هر آنسو كه هدايتم كرد ،خستگي ناپذير و بيباك روم.
بروم،بروم،بروم ...
كوله بارم خالي از اسكناس هاي چركين مچاله شده،خالي از تلفن همراه!خالي از نگراني هاي نفرت انگيز مادر و حساب كتابهاي ريالي پدر!
كوله بارم نان بيات كپك زده،پياله اي شراب و چندتايي سيگار!
كوله ام از همهء هنجارهاي تهوع آور جامعه؛خالي!
از همه قوانين دست و پا گيرِ بي ذوق!
كوله ام خالي از هراس برف وباران، و آفتاب سوزان!
پر از تازگي،پر از پرواز ! پر از رفتني بي پايان !
.... و ... پر از از هياهوي روزي تازه .
ولي افسوس ؛ اينا همه رويايي بود شيرين و شايد تلخ،روياي يك نيمه شب دوشنبه !
مرا نگراني هاي نفرت انگيز مادر،حساب كتابهاي جنون آفرين پدر و يك تلفن هميشه همراه؛ ياران هميشگي اند !
مرا هنجارهاي متحجر اين جامعهء كرخت،قانون هاي حماقت بار و مضحك انساني و كوله اي خالي؛
زندانيست تلخ وتاريك، كه مرا در گوشه اتاق خويش اسير كرده اند...
روزگاري آرزويم پرواز بود؛اينك هم !
من درختي پيرم كه دراين خاك نفرت انگيز اسيرم...
ريشه هايم زندان بانهاي بيرحم زمينند،مدام عميق تر ميشوند تا مرا بيشتر وبيشتر اسير كنند!
ولي من بدين خاك تعلق ندارم،روزي خواهم پريد ،خواهم رفت .
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به به آب
دور خواهم شد ازين خاك غريب!
دور خواهم شد؛من ازين خاك غريب!
شطحيات نابخشودني ديگران link پنجشنبه، 21 تير، 1386 - اميد
سلام.
اگر با من كار داريد به پست الكترونيكي من يا ياهو آي دي من مراجعه فرماييد :
اخبار به روز رساني وبلاگتان را در اين پست (تاكيد ميكنم فقط اين پست) قرار دهيد
پست قبلي اونقدر برايم حرمت داره كه شنيدن هرگونه نظر درموردش برام مشكله
ميدونم كه درك ميكنيد.
با پوزش فراوان از دوستان.اين روز دردناك رو به ملت ايران تسليت عرض ميكنم.
بدرود.
شطحيات نابخشودني ديگران link دوشنبه، 18 تير، 1386 - اميد
مرغ ســحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زآه شرر بار، اين قفس را برشكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا
وز نفسی عرصهء این خاك توده را، پرشرر كن
ظلم ظالم ، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلك، ای طبيعت
شامِ تاريكِ ما را سحر كن
نو بهار است گل به بار است ابر چشمم، ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل
از اين ، بيشتركن ،بيشتركن ، بيشتركن
مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر كن
مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر،
مختـصـر كـن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه اندوهناک افسانه ایست، داستان پژمراندن نهال هاي غرور اين تابناك سرزمين؛ در نيمهء اولين ماه تابستاني سرد و غمگين.
آه اي خداوند نور ،سوگند،
به يا حسين گفتن اين شمرهاي سياه دل بر بلنداي صخره هاي سنگين اعدام.
به پيزاهن هاي گلگون رنگ كه به نماد جاودانگي سيماي محزون عدالت،بر سر درفشي كاوياني ،كهنه سرباز جواني بر دست دارد.
به ناله هاي دردآور سر به داراني بي ادعا به سياهچال هاي تاريك ضحاكي -ملبس به لباس پيامبران-
آه اي خداوند زيبايي ها،سوگند،به گم گشته عدالت سپيد -ميان گنبدهاي طلايي پوسيدگي و خرافات-
به خداي نفرت انگيز اين سياه جامگان ؛كه شهوت حيواني اش جز به سنگسار آرام نگيرد.
و سوگند،به سرخي گلبرگ هاي رقصان لاله در دلهاي هنوز زنده به اميدِ اين تابناك سرزمين.
به بابك و فريدون،به آرش و كاوه سوگند، سوگند.
كه اين لجنزار ظلم،اين مرداب متعفن ،حاصل آب راكديست كه روزي به اشكهاي مادر اين -اين كهن بوم و بر- سيراب گشته است.
نفرين ! غبار غم امروز خورشيد دلهاي شهدا را پوشانده. اينك دنيا به تلخي اين افسانهء بيداد تابستاني مي گريد.
ديشب بر فراز پاسارگاد،نجواي غريبي در گوشم پيچيد كه مي گفت : آسوده بخواب اي كورش كبير، ما بيداريم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ۱ :اين روزها عزا دارم. عزادار پژمردگي گل هاي لاله.
پ.ن ۲ : پس به حرمت جامهء سياه عزايم و دل داغ دارم سكوت مي كنم،شما هم سكوت كنيد .
شطحيات نابخشودني ديگران link دوشنبه، 18 تير، 1386 - اميد

توضیح : مدتی به علت گرفتاریهای شخصی از خواندن مطالب دوستان محروم شدم.از این بابت به همهء شما بدهکارم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدینهء تاریکیست،باز هم خصمانه از خواب بيدار شده ام؛بهانه گير و معترض.
تنها ساربان لجوج ِ اين خشم سركش ميداند كه شعله هاي هياهوي من امروز دامن بي بنياد كدام هنجار دروغين ِ اين جامعهء مبتذل را خواهد سوزاند؟
ديشب در پايان ِ روال هميشگي ِ يك روزمرگي جاويد به خانه بر ميگشتم كه صداي قهقهاي دلهره آوري چون آذرخشي مهيب بر فرق سرم كوفته شد.
قهقه اي با درون مايهء استهزا،چون نوك تيز خنجري پولادين كه به سنگ بي تفاوتي تيزش كرده اند،خنجري با دسته اي چوبي كه نگاره هاي سرد فراموشي بدان منبت كرده اند.
مرا چه كسي اينچنين به باد استهزا گرفت ؟
در اين تاريكي ِ آدينهء خاموش،در اين خيابان خلوت ِ وهم انگيز، خندهء تسخر آميز كيست كه آزارم ميدهد؟
آشفته ام اميد،امروز دختر بي گناهي به گناه داشتن مادري از كار افتاده و تهي دست چشمان زيبايش را براي هميشه اي درد آور از دست داد . وپزشك جراح در حالي كه شكم ِ از برياني پر شده اش را ميخاراند، پاهايش را چون حيواني نفرت انگيز بر روي ميز گذارده بود و مغرورانه پكي به سيگار ميزد ؛ قهقه اي سر داد و با وجدان خويش گفت :
اگر گونه هاي زيبايش را به لب هاي نئشه ام فروختهبود اينك چشمانش را از دست نداده بود !
آيا صداي قهقه ء اين شرافتمند ترين بقراط ؛اين پزشك دلاور و اين اشرف مخلوقات بود كه ناگهان بر فرق سرم كوفته شد ؟
آشفته ام اميد ! امروز پدري كودكش را در دروازه ء بزرگ بيمارستان در آغوش گرفته بود و مي گريست. با كودك ِ از عفونت كبودش مي گفت : ببخش فرزندم،مرا ببخش اگر آنقدر پول ندارم تا تو را از مرگ رهايي بخشم. بعد به دروازهء بيمارستان ـ كه بيشتر به غربالي ماند كه فقط اسكناس هاي درشت از آن عبور ميكند ـ نگاه سردي انداخت و كودكش را براي غسل ميت به گورستان برد.
و آن مرد ديگر، آن شكم گندهء سيه چردهء زن باره، بوسه اي بر دود ترياك ِ سر سيخ ميزند و با چشمان نفرت انگيزش نگاهي به ساعت ديواري خانهء ويلايي اش ميكند و قهقه سر ميدهد و با لبان سياهش ميگويد : بهل حاجي جان هنگام وصل است و لقا ،بايد آماده شوي ! او ميرود تا چمدانهايش را ببندد، آخر براي پانزدهمين بار عازم خانهء خداست.
آيا صداي قهقهء اين عارف عاليقدر،اين كاسب با انصاف و اين اشرف مخلوقات بود كه ناگاه بر فرق سرم كوفته شد ؟
آشفته ام اميد، امروز يك دانشجوي بي رمق، سر كلاس معارف اسلامي خوابيده بود، وقتي كه با صداي فرياد ِ ندامت بار شيخ الاسلام، مفتي اعظم ،موبد موبدان از خواب برخاست ،شرمنده بود كه بگويد براي سير كردن شكم خواهرش تا صبح در خيابانهاي از برف سفيد اين شهر خاكستري به فروختن لبو مشغول بوده است.
و آن اموزگار راستين اخلاق در حاليكه سبيل هاي نفرت انگيزش با چربي كله پاچه براق شده بود،قهقه اي زد و به او گفت كه برود و تا وقتي كه منزلت و جايگاه معارف اسلامي را درك نكرده هرگز به كلاس باز نگردد .
آيا اين صداي قهقه ء اين مصلح بلا منازع، اين پروردگار اخلاقيات و اين اشرف مخلوقات بود كه چون پتك بر سرم كوفته اند ؟
آه چه بوي عطر ياسي ميدهد جا نمازتان ! ياسي كه به پيشاب اسب و فضلهء كفتار خوب ساييده اند و چند روزي در محلول آمونياك خوب خيس داده اند.
اه چه نوراني شده ايد، اي پيامبران عدالت،گويي چراغ گرد سوزي را با ظرافت هاي خاص هنري در مقعدتان فرو كرده اند.
آه چه متبرك شده ايد،اي خدايگان انسان دوستي و انسانيت،گويي خوك هايي كه در آب زمزم شستشو داده و سگاني كه پاپ اعظم به دست خويش غسل تعميد داده است !
آها ! زيارت قبول، اي كاش زودتر فرموده بوديد كه قصد زيارت داريد، تا خدا خانه اش را در حياط مقدس خانهء شما ساخته بود
اي پزشكان سپيد جامه ،اي مظاهر ايثار و عبود يت ؛ اي كاش تخم چشمانتان را با نقره ء داغ پر نكرده بودند، شايد در اطراف خود مي ديديد كه هر ذره از اين خاك به معصيت آلوده ، عدالت را فرياد ميزند .
آي اميد ! بيش از اين گريه نكن ، صداي زجه هايت در ميان قهقه هاي بي دريغ اشرف مخلوقات به گوش هيچ كس نخواهد رسيد.
بدرود
شطحيات نابخشودني ديگران link پنجشنبه، 31 خرداد، 1386 - اميد
((دریغا ،نفرين به دينتان. دريغا لعنت به ايمانتان .
اشتباه نكنيد،آمده ام كه دقيقاً بدترين دشنام ها را نثار دين و ايمانتان كنم ! و پيش از همه روبه روي تمام قد آيينه اي ايستاده ام و صميمانه ترين دشنام ها را نثار يك عمر اعتقادات خويش كرده ام.))
پسرك اينها را با جسارت خاصي گفت،از شدت هيجان لبانش و ابروانش ميلرزيد. با دستان لرزانش سيگاري روشن كرد و در گوشهء لبش گذاشت.
((من به خداي شما حقيران كافرم.خداي من از داشتن نخالگاني چون شما به كلي منزه است.
دور باد بندگي خداي شما؛دور باد .
دور باد خدايي بر شما نخالگان، از خداي من دور باد.))
((خداي شما،روحاني عمامه به سريست كثيف و كوچك،بي مغز و نفرت انگيز؛غمبار و اندهگين،بي رحم و انتقام جو،كژ سليقه و بي هنر،درست مثل خودتان
خداي شما زنان را به بند ميخواهد و كودكان را گريان،ديوارها را سياه ميخواهد و مردم را افسرده.
خداي شما گريه را پاداش ميدهد و بر شادي واميد تازيانه ميزند.))
((خداي من بزرگ خالق يكتاست،خالق زيباي ها،حكمت مطلق است و رحمت بي پايان،او از اندوه و سياهي بيزارست،او يگانه هنرمنديست بي نظير،زخمه هاي او بر ساز خوش آهنگ هستي ،هيچ گوشي را نمي آزارد))
((خداي من زنان را زيبا آفريد و كودكان را خندان،او از هر آنچه شمائيد منزه است))
پسرك لبريز خشم بود،بايد اينها را ميگفت،بايد اين حرف ها را ميزد،رو به آسمان كرد و فرياد كشيد: اين چه دينيست كه در آن تجاوز به دختركي معصوم مباحست و اصول و فروع دينش با بيرون ماندن تار مويي ميلرزد!؟
اين چه دينيست كه پيروانش راه و بيراه،سهل و دشوار،شوخي و جدي ؛فقط دروغ ميگويند.
از تهمت هايتان،از غيبت هايتان،از دروغ ها و رياكاريتان ،حالم به هم ميخورد.
شما حق داريد!از روزي كه چشم گشوده ايد مسلمانتان ناميده اند.خدا را پدرتان به شما آموخت و او هم پدرش ،اين حقيقت دست به دست،نسل به نسل،سينه به سينه تحريف شد و به اين لجن امروز تبديل شد.
(( به خداي كعبه سوگند،كه قدم گذاشتن شما بر خاك پاك خانهء خدا حرام است))
((به خون پاك سردار كربلا سوگند،به زبان آوردن نام پاكش بر شما حرام است))
((شما به سراغ بت هاي كوچك و بزرگتان برويد،به دنبال زنا كاريتان،شمارا دست به دامن مردگان شدن سزاوارست.آناني كه شما را يك عمر به خدا دعوت كرده اند،وشما چون ابلهي آنان را ميپرستيد. شفا از آنان ميخواهيد و سجده بر آنان ميكنيد.))
((شما دين داران ابلهي هستيد،شما شيطان پرست هاي پرهيزكاري هستيد.))
((خداي مرا بندگاني چون شما دور باد و مرا بندگي خدايان شما دور باد))
پسرك اين را گفت و شعلهء خشم فرو كشيد.روي از جمعيت باز گرفت و در خطوط مبهم كوچه ها گم شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن (۱) : شما هر جور كه دوست داريد ازين داستان ميتوانيد برداشت كنيد !
پ.ن ۲۱) :من نه منم ؛ نه من منم ؛ نه تو تويي !
پ.ن (۳) :ياد باد آن روزگاران ياد باد !!
پ.ن (۴) : فيلتر كنيد،لحاف سر مردم بكشيد ،تحقير كنيد ، جنايت كنيد ، دزدي كنيد ، اين ملت خاموش تر ازين حرفهاست.
پ.ن (۵) : تيرم تيرم ،آخ جون ميخوام برُم آخ جوون عدس پلو واي جون بخور و برو واي جون
پ.ن (۶) : خدايا :
بر سينه ء غم پذير من رحمت كن بر حال اسير من رحمت كن
بر پاي خرابات رو ام مي بخشاي بر دست پياله گير من رحمت كن
(( عمر خيام ))
پ.ن(۷) :اگر احساس ميكنيد با مزاج شما سازگار نيست : من به شدت با آزادي بيان مخالفم !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شطحيات نابخشودني ديگران link چهارشنبه، 16 خرداد، 1386 - اميد

مطلبم يك كم طولانيه؟! ولي دوست داشتني ترين متنيه كه تاحالا نوشتم.خواهشاً كامل بخونيد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آسمان امروز چه پر نیرنگ است؛چون هيمشه آبي.
چه صبح دل انگيز رغت باريست و چه روز زيباي نفرت انگيزي؟امروز چه پر تخاصم از خواب بيدار شده ام،روح سركش من غليانگر و بيتاب،طغيانگر و نا آرام،روح من امروز به جوش آمده است.
من خيال آرام زيستن،گويا،هيچ در سر نداشته ام.امروز بر خاسته ام تا جاي ديگري را به آشوب كشم.
روياي كودكي ام چه شد ؟
روزي بر لبهء پنجرهء اتاق تنهايي ها نشسته بودم و پاهايم را آويزان كرده بودم و تاب ميدادم،به دور دست ها خيره شده بودم،مرا صادقانه هواي پرواز بود و سوداي پريدن.پاهايم به خنكي ِ نسيمِ دلنواز بهار خشنود بود و ترس هيچ نداشت.
افق هاي شيرين و سرخابي مرا به فرياد ميخواند و من،بال گشوده تا دعوتشان اجابت كنم.
در گلو بغض پرواز بود و در بالهايم غوغاي مصمم پريدن.
من تا بدان قلهء رفيع تا فرودست هاي ناممكن،چندتايي به هم خوردن بال فاصله داشتم.
اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود،سه دو ،آمادهء پرواز بودم،يك ...
مادر فرياد كشيد!كودك دلبندم؛مبادا پرواز كني،پرواز در توان تو نيست،اين شيوهء پرندگان است،بيا در آغوشم تا تورا از محبت مادري ام سيراب كنم.
آه اي كودك دوست داشتني ام تو هميشه براي من كودك خواهي ماند.
من نگاهي به آسمان كردم و بي توجه بال گشودم تا بروم،ولي ...
زمزمه اي در گوشم پيچيد،صداي آشناي يك معلم بود.
((عزيزان من،ما به همراه والدين دلسوزتان نخواهيم گذاشت پرواز كنيد،ولي اگر سگهاي مطيعي باشيد خواهيم گذاشت تا كارمند سادهء يك بانك باشيد .البته در شمال شهر !))
صداي خنده هاي آشناي يك پدر بزرگ بود : ((ها ها ها،اين ها همه در سن و سال كودكي چون تو طبيعيست.روزي تو هم بزرگ خواهي شد و ياد خواهي گرفت كه به جاي پرواز در آسمانهاي بلند در اعماق زمين همسري اختيار كني و برا من نتيجه هاي تپل و مپل بياوري.))
آري،جز به جز،صحنه به صحنه و مو به مو به خاطر دارم،اين روز مرگ آرزوهايم بود !من به لطف عشق بي منتهاي مادران،نصيحت هاي دلسوزانهء اساتيد و پوزخندهاي حكيمانهء هزاران پدر بزرگ روزي عاقبت بزرگ شدم.
اينك زندگي خوبي دارم! يك كار نفرت انگيز و پر درامد، چندتا كانال لعنتي تلويزيون،كه ميتوانم آزادانه يكي از آن ها را انتخاب كنم و چند كتاب كه جلدهاي زيبايي دارند و البته يك خانه كه مثل افكار خشك و هنجارهاي پوسيدهء اين جامعهء تهي بوي تعفن ميدهد.
آه اي خانوادهء هفتاد ميليوني ام،اي پدربزرگان حكيم و اي اساتيد دلسوز لعنتي،با من چه كرديد،بر سر روياهايم چه آمد؟از همهء شما متنفرم،شما بالهاي پرواز مرا شكستيد.
شب همه شب،روز پس از روز،زمزمه هاي بي هويت شما گوشهايم را آزرد.
ولي من ديگر خسته شده ام،ديگر گوشهايم هيچ نخواهند شنيد،امروز من پرواز ميكنم،به سوي همان افق هاي زيباي كودكي؛بي هيچ هراس.
شما عروسكهاي رقصان هنجارهاي باطل اجتماعي،حالم از همه تان به هم ميخورد.
من يك مبارز آنارشيست ام،من پرواز خواهم كرد ...
تهوع و رخوت از روح آرزوهايم خواهم زدود،من به بالهابم ايمان دارم.من رفتم تا پرواز،تا اوج،تا فراز قلهء زيباي آزادي.
اميد ۶ / ۲ / ۸۶
شطحيات نابخشودني ديگران link شنبه، 5 خرداد، 1386 - اميد

اين شعر تقديم به مرتضي و ميلاد،تنها كساني كه واقعاً مي دانند منظورم از خانه چيست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرچه گشتم خانه اي هيچ نبود
كه بدان منزل غم بگذارم
كه به عزلت نفسي تازه كنم
خانه اي غرق سكوت !
خانه اي از همه كس؛ بي رونق!
كه به اوهام درآن غرقه شوم
شام شب نان و دخان
مونسم گوشهء ديوار تهي
خانه ام غرق سكوت
خالي از بودن بيگانه درآن
من وتنهايي روح افزايم
من و پوچي من و كوچ
شيشهء خانهء من از پولاد !
هرچه گشتم خانه اي هيچ نبود
در و ديوار درآن خانه ،سياه !
سقف آن بسته و كوتاه كمي بي احساس
كف آن خشك، ولي گرم و نجيب
كه به خفتن نفسي تازه كنم
كه از اميد دمي بگذرم و سينه خالي ز همه پنجره ها
خانه اي هيچ نبود،خانه اي هيچ نبود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم براي بوي گند آشپزخانه ام تنگ است،براي ظرفهاي كثيف شش ماه پيش.براي صداي نفرت انگيز آقا مصطفي و نعره هاي دل انگيز فيروزه خانوم.
براي يك قدح و نصفي قهوه،براي زمستانهاي سرد تبريز،براي شراب هاي تلخ آقا مسعود و ...
تخم مرغ هاي در كره تفت داده شدهء ظهرهاي آخر برج ! و براي بهترين دوستان زندگي ام.
اي كاش خدا يك روز كامل خانهء تنهايي ام را به من هديه ميداد.
تمام ديوارهايش را با دستانم لمس ميكردم،ذره ذرهء زمينش را باز مي بوئيدم و صحنه صحنهء خاطراتم را بدان در آغوش ميگرفتم.
اي كاش !؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سراغ من اگر مي آييد؛
نرم و آهسته بياييد ،
مبادا تركي بردارد،چيني نازك تنهايي من .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شطحيات نابخشودني ديگران link دوشنبه، 31 اردىبهشت، 1386 - اميد

بین صفر و یک،به راستي چند عدد وجود دارد ؟ من هرگاه به معني بينهايت مي انديشم ،تعلق غريبي به دنياي زرافه ها احساس ميكنم!
ديروز استخوان جمجمهء يك سگ را كه احتمالاً سالها پيش در راستاي راحتي انسانها (!) سخاوتمندانه در طرح مبارزه با احشام سرگردان ،با گلولهء يك اسلحهء شكاري از پاي در آمده بود،را نگاه ميكردم.
آن بدبخت هم احتمالاً روزي سرش را مغرورانه بالا ميگرفته و با احساسي شبيه به احساس طاووس؛سلانه سلانه؛در خيابانهاي جردن جنوبي راه ميرفته و در حاليكه خود را مركز عالم ميپنداشته از خدا ميپرسيده،اين مرتيكهء بيشعور جرج دبليو بوش رو چرا آفريدي ؟!
در سرزمين ِ ليبراليسم ِ سكولاريزم ِ بي فرهنگِ كافر و از خدا بي خبر و مشروب خوار غرب روزي ثابت كرده اند كه اين جمجمهء كذايي از تعداد زيادي سلول تشكيل شده كه اين سلولها به نوبه ء خود از تعداد متنابهي مولكول تشكيل گرديده و باز هم در آن سرزمين زير ميكروسكوپ هايشان فهميدند كه نه بابا؛اين رشته هاي مولكولي تعداد بسيار زيادي اتم دارد كه آن اتمها هم به نوبهء خود از ذرات ريز تري به نام الكترون تشكيل شده و البته بعد از اين همه كشف اكنون عده اي نيهليست ِ داروينيست ِ از خدا بيخبر دارن از ذرات بسيار ريز تري صحبت ميكنند.
اين جاهلان مستكبر ِ عرق خور ِ زناكار دو دسته اند،عده اي هم پشت تلسكوپ نشسته اند و دارن هي از منظومهء شمسي دورتر و دورتر ميروند تا شايد در كهكشانهاي دورتر هم مكاني براي اشاعهء فرهنگ منحط غربي و بي ديني و سكولاريزم و تهاجم فرهنگي پيدا كنند.
اينها رو گفتم تا آقا سگه بدونه كه خداييش هم اگه حساب كنيم منفعت بعضي سگها از بعضي آدما بيشتره!
واقعاً چه فايده داره اين علمي كه جز براي فساد و اشاعهء فرهنگ منحط غربي به درد نميخوره؟
البته،در ايران، ما دانشمنداني داريم كه علم رو در جهت رشد و تعالي انسان به كار گرفته اند.ديروز بود كه گرهء معماي بزرگ بشري و يكي از اسرار علم توسط يكي از علماي بزرگ ايران گشوده شد.معمايي كه انسان در راه سعادت بسيار با آن گلاويز شده بود و در اين سالها هنوز راه حل آن پيدا نشده بود.
صورت مساله : اگر يك نفر به علت بيماري مجبور باشد تا لوله اي در مقعد خود فرو كند به نحوي كه يك سر لوله درون رودهء بزرگ قرار گيرد و سر ديگر آن چند سانتي از سوراخ مذكور بيرون تر باشد،آيا در صورت خروج باد يا مدفوع ،وضو باطل ميشود يا نه ؟
پاسخ : نه باطل نميشود،و اگر شخص قبل از خروج باد يا مدفوع وضو يا تيمم داشته است هيچ احتياجي به تجديد وضو ندارد.
شما ميدانيد چند هزار نفر تا به امروز بر سر يافتن جواب اين مساله عمر خود را گذارده اند.و جالب كه اين جواب كوتاه و مختصر ولي حكيمانه و عالمانه به فكر هيچ كدام از آنها ترسيده است.
۲+۲=۵
يك عمره همه به من دروغ گفته اند.
ايكاش هوش من به اندازهء يك كامپيوتر بود.اون وقت هرچي كه به صورت اطلاعات به من ميدادند رو قبول ميكردم،از زندگيم هم راضي بودم.
اي كاش.
شطحيات نابخشودني ديگران link سه شنبه، 25 اردىبهشت، 1386 - اميد

عمريست كه در ميان شما زندگي ميكنم.تقريباً يك چهارم قرن.
بهت هميشگي ام در عدم درك متقابلمان خسته ام كرده است.شما همگي با من بيگانه و من به تنهايي با همهء شما بيگانه ام.
اين تصويريست وحشتناك،مرا ميترساند،ترس ازاينكه روزي در دادگاهي مشغول دفاع از عقايدم باشم ،همچنانكه امروز، و هيچ كس نفهمد كه من چه ميگويم.
و آنروز همانند امروز،با سكوت لبريز از بيگانگي،تنها مرا با چشمهايشان تعقيب مي كنند كه به پاي دار ميروم و تنها با خود خواهند گفت : چه موجود عجيبي بود !
ميخواهم باري از سياست دست كشم،به ياد گذشته هايي نه چندان دور باز هم از خويشتن بگويم،از ابري تاريك،كه سينه ام را تنگ و وافر دربر گرفته.
شمايگان بدانيد كه،در ميان اين ابر سياه ،نوري پنهان دارم،عشق به بشر؛ من به بشر عشق ميورزم.
هر شب ،اگر به خواب روم،پيش از آنكه چشمانم را ببندم،آرزو خواهم كرد،كه بشر دست ازين جنون جنايت بردارد و ازين سكه بر سكه افزودن.
آرزو خواهم كرد كه ...
من حاضرم همهء عمرم را وقف نمايم تا چند نفري كمتر حسرت كشند،بي آنكه حتي توقع يك لبخند داشته باشم.
من حاضر نيستم بدانم،كه آيا تمام محبتم را تقديم كسي كرده ام كه لياقتش را نداشته است.
من قهوه ام را تلخ دوست دارم و از آب توت فرنگي متنفرم.بي زحمت دست از سر من برداريد،حداقل اگر مرا، اينچنين تلخ و تنها ،درك نمي كنيد به پشتِ از مصيبت خسته ام تازيانهء تنفر مزنيد.
من از دشمني هاي بي دليل شمايگان بسيار ضربه خورده ام.چرا وقتي كسي را درك نمي كنيد،در تمناي نابودي اش اينچنين بيرحمانه تلاش ميكنيد.
خوب من خودم ميدانم كه حرفهاي من بوي جنون ميدهد.من را با جنون خويش تنها بگذاريد.براي لحظه اي هم كه شده ؛تنهايم بگذاريد !
هفته اي پيش،دختركي بي نوا ،صورت آفتاب نديده ام را پسنديده بود ! و ادعا ميكرد عاشق من است.
حال او رفته است،چون فهميده است در پشت نقاب سرخ وسفيد گونه هايم ،دنياي وحشتناكي دارم.
او نه تنها با عشق كودكانه اش باري از دوشم بر نگرفت؛به من ثابت كرد كه من از آندسته ديوانه هاي عالمم كه تنها معالجه ام تنهايي است.پس به خاطر خدا مرا تنها بگذاريد.
آهاي خدا ! بس نيست اين همه آزردي مرا؟
تو مرا بيشتر از ظرفيتم آزموده اي،اينك من يك بيمارم،يك بيمار رواني.
آهاي خدا ! مگر در آن بهشت زيبايت ،ديوانه خانه هم داري ؟
آهاي خدا !يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن.دارم به سوي بهشت تو مي آيم.
راستي ! خدا ! اونجا كه مجبور نيستم با اين سياه پوشان هميشه عزادار هم اتاق باشم.
نوع جنون ما فرق ميكند ؟! من هم اتاقي دوست ندارم.بار خدايا در آن اسارتگاه بيماران رواني،آن بهشت زيبا ،به پاداش اين همه سال وفاداري ام،به من تنهايي شيرينم را ببخش،ازين همه هياهو خسته ام.
((مدتي تظاهر ميكنيد كه مرا درك ميكنيد،تا به لايه هاي دروني ام نفوذ كنيد و بفهميد كه چرا هميشه تنهايي زيبايم را به همهء شما ترجيح داده ام،بعد كه درون پر خونم را ديديد، با شتاب فزاينده اي در زماني كوتاه از من دور مي شويد و تناه ويرانه هاي چند روز سكونت شما باقي ميماند و اندوه نفرت انگيز من. اين ظلم بزرگيست كه در حق من روا ميداريد.))
بار خدايا،يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن، من هم دارم مي آيم !
شطحيات نابخشودني ديگران link چهارشنبه، 19 اردىبهشت، 1386 - اميد